تبليغاتX
با دست تو روی شانه هایم چه کنم؟

دیگر آن انسان خندان روی قبلا نیستم

فکر می کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم

فکر می کردم پس از تو زندگی خواهد گذشت

فکر میکردم ،ولی،دیدم که آهن نیستم

دوستت دارم، هنوزم، روی قولم مانده ام

کاش می شد بشکنم  آن را،ولی زن نیستم

دوستان از پشت می آیند و خنجر می زنند

حق من زخم است چون،با دوست ،دشمن نیستم

راضیم کردی که تنهایی برایم بهتر است

ظاهرا راضی شدم اما عمیقا نیستم

                   ***

خسته ام از روزها، اغوش وا کن ای خدا

باید امضا کرد جایی را؟ بیا... من نیستم....

+ تاريخ 91/02/05ساعت 11 نويسنده آرش واقع طلب |

این جام که این گونه خرابم کرده ست

زهری ست که با رفتنت آبم کرده ست

گفتی که بمان،میرسم اما این صبر،

تا روز رسیدنت شرابم کرده ست

         +++++++++++

از عید که تعطیل نگیری هیچ است

بازاری و زنبیل نگیری هیچ است

صد سال اگر بیایدو نو بشود

وقتی که تو تحویل نگیری هیچ است

       ++++++++++++++

با عشق ستاره روی هم می چینم

شادم دو سه روز سال ها غمگینم

هر وقت که وقت دل سپردن برسد

آن روز پریدن تو را می بینم

    +++++++++++++

آرامش مان به وسعت یک آه است

سر راست ترین مسیر ممکن چاه است

باید به جهان دیگری فکر کنیم

این سقف برای سرمان کوتاه است

+ تاريخ 91/01/07ساعت 13 نويسنده آرش واقع طلب |

خستگی را بهانه ای کن تا ، پیش از آغاز راه بنشینی

گاهی از عرف ها فراتر باش ، خنده کن لحظه ای که غمگینی

پشت کن روبه روی آیینه ،با خودت قهر کن هر از گاهی

دست از روزمره گی بردار، فرض کن آنچه را نمی بینی

زخم یک اتفاق معمولی ست ، وقتی از چشم هات می افتد

قدر یک جنگ کشته خواهد داد ، مژه گانت به طرفة العینی

گرچه هر روز کوچ خواهم کرد، سمت قشلاق های آغوشت

چین پیشانی ات فقط کافیست ، ختم گردد به برف سنگینی

بین وابستگی و تنهایی ، مرز، تعریف کوچکی دارد

جمع کن سفره ی خودت را عشق *، خسته ام از مقدمه چینی


*سفره ات را جمع کن ای عشق،مهمانی بس است(فاضل نظری)

+ تاريخ 90/10/11ساعت 15 نويسنده آرش واقع طلب |

انگار دوباره کرده جادو دستت

خامت شده ام گرفته هر رو دستت

گیسوی تو مانند سلاحی سرد است

گر خون به دلم نکرده ای کو دستت....؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

قوم ما صادق و صاف است ،بدش می آید؛

از کسی که پر لاف است ، بدش می آید

پیر با آنچه که می گفت ، تفاوت دارد

عقل ، از آنچه خلاف است بدش می آید

آنقدر سنگ نهادند میان من و تو

آدم از هرچه طواف است بدش می آید

هیچ کس دوست ندارد به کسی فکر کند

دست از دست کلافه ست بدش می آید

رو گرفتند و از پشت تلافی کردند

آدم از هرچه عفاف است بدش می آید

                      ++++++++++

گفت و گو فایده اش چیست ؟نگفتیم نگو؟

پیر ما اهل مصاف است ،بدش می آید...

+ تاريخ 90/03/21ساعت 0 نويسنده آرش واقع طلب |

عشقم شده بود راه رفتن با تو

دنیا همه یک طرف و یک دنیا تو

یک عمر بغل گرفته ام کفشم را

من جز تو کسی نداشتم اما ... تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این چشم کویر می شود تا برسی

آغاز تو دیر می شود تا برسی

یک عده گرفته اند در مشت مرا

این مرد خمیر می شود تا برسی

 

+ تاريخ 90/01/28ساعت 21 نويسنده آرش واقع طلب |

سلام همیشه برای نوشتن دنبال بهونه م.اما این تلاش برای معاش هر بهونه ای رو از آدم میگیره

نمیخوام سرم فرو بره زیر این اب که گاهی از سنگ هم سنگینتره

خیلی سخته یه دوست قدیمی بیاد زیر یه سقف باهات

زندگی کنه زیادزیاد

واست گریه کنه زیاد زیاد

بهش اعتماد کنی مثه چشات زیاد زیاد

اما یهو هرچی خشت جمع کرده بودی واسه یه سقف٬برداره و ببره وتو بمونی و

سنگینی یه کوه رو شونه هات و...

باز هم بخندی زیاد زیاد...

اینروزها من با این قصه زندگی میکنم فقط امیدوارم پیش اونکه داره با همه چی میسازه شرمنده نشم

دارم دستمو میذارم رو زانوی واژه هام تا بلند شم شمام دستمو بگیرین

+++++++++++++

دلتنگی و کاغذ از سر ناچاریست

لب های تمام شاعران سیگاریست

یک روز تمام شاعران می میرند

وقتی همه ی دغدغه ها تکراریست

+++++++++++++

یکی از بانک وام میگیرد٬یکی از سنگ٬پشت پرچین ها

یک نفر توی ضامنش مانده ٬یک نفر روی ضامن مین ها

یک نفر طفل تازه ای در دست٬توی تبریک های یک فامیل

یک نفر دست بسته خواهد دید٬کودکش را به زیر پوتین ها

تیتر یک روزنامه ی معروف:صرفه جویی مصرف بنزین

آنچه اسراف می شود خون است٬قطره هایی کنار ماشین ها

رفتن مرد زیر یک وانت٬مرگ یک زن کنار کابینت

همگی اتفاق می افتند٬مرگ هایی بدون نفرین ها

آن طرف جنگ حاصلش کسر است٬کسر یک مرد از جنازه ی زن

این طرف چند قشر روشنفکر ٬بر سر انحصار کابین ها

یک جهان در برابر یک شهر٬ فقط اخبار گوش خواهد کرد

عده ای گاه گاه در ذکرند٬ عده ای غرق توی آمین ها

درد ٬ابعاد ساده ای دارد٬مثل خط های روی پیشانی

مثل دفن پسر به دست پدر٬در حصارخطوط و خط چین ها

                                     +++

از فضای سیاه بیزارم٬ من هنوزم به پارک خواهم رفت

من هنوزم به عشق معتقدم بی خیال صدای پوتین ها...

 

+ تاريخ 89/10/20ساعت 13 نويسنده آرش واقع طلب |

من عاشقم و دچار ،بر دوش من است

 در زندگی ام فشار , بر دوش من است

تاوان مرا کسی نخواهد پرداخت

حتی پدرم سوار بر دوش من است

+++++++++++++++

در دور تسلسل از قلم افتادیم

کشتی ننشسته از بلم افتادیم

از روز ازل به زندگی محکومیم

از لذت نوشیدن سم افتادیم

+++++++++++++++

بی خانه، اثاث خوب می خواهد چه؟

دل باخته تاس خوب می خواهد چه؟

من خاطره خواستم گلت را بردار

یک کور لباس خوب می خواهد چه؟؟؟

+++++++++++++++++

+ تاريخ 89/06/26ساعت 3 نويسنده آرش واقع طلب |

     

چون خاطره هیچ چیز آدم کش نیست

اینقدر کسی بدون تو٬ناخوش نیست

به دوری و دوستی مان تکیه نکن

آواز دهل به هیچ عنوان خوش نیست

                      ***

می خواستم آزادی یک فرق شوم

در گوشه ی چشم تو فقط برق شوم

دریا شده ای که بی قرارم باشی

ساکن شده ام که زودتر غرق شوم

                     ***

مغرور تویی که التماسم شده ای

تا زخم شدم تیر خلاصم شده ای

این دست به ظاهر تهی از ریشه پراست

حتما تو ندیده ای که داسم شده ای

                    ***

همسایه همیشه از کرم می شکند

از درد نویسنده قلم می شکند

چون سیخ که در دل تفنگی باشد

شلیک کنم٬دست خودم می شکند

                    ***

به نویسنده ای که دوست دارد فقط یکبار هم که شده٬آفتاب مشرق راببیند٬هم سرم

ندیده اید کسی بیقرار گریه کند؟

کسی که بیست و سه باران٬بهار٬گریه کند؟

چقدر صخره شود موج های عاشق را؟

چقدر ماهی تنها٬دچار٬گریه کند؟

همیشه گوشه نشینی دلیل تنهائیست

چقدر شاعر دریا کنار٬گریه کند؟

هزار دانه ی یاقوت داری و باید٬

هنوز او که ندارد انار گریه کند

هنوز او که غریب است غرب می ماند

که با شنیدن سوت قطار٬گریه کند

تمام حرف دلم مال یک نویسنده ست

نشسته است که بی اختیار گریه کند

طلب نمی کنی آقا؟فقط همین یک بار...

.........................................................

 

+ تاريخ 88/12/17ساعت 23 نويسنده آرش واقع طلب |

مدتها بود که به روز نشده بودم و از دنیای مجازی و محبت شما عزیزان دور بود

اما حالا که قسمت شد  جونم براتون بگه  عمرم به بطالت که نگذشت هیچ  یه تبریک ازتون طلب دارم

من ازدواج کردم اونم با یک موجود خارق العاده یک نویسنده ی واقعی.خوشبختم و خوشحال.

خواستم شما رو هم در شادی م سهیم کنم.

حالا به روزم مثل همیشه با چند رباعی و یک غزل و تشنه ی دیدار:

 

 چون چشم تو آیینه ندارم دیگر

جز خس خس تو سینه ندارم دیگر

تو آمدی و من همه را بخشیدم

از هیچ کسی کینه ندارم دیگر

            +++++++

در تور من افتاد ولی صید نشد

نامی که کنار نام من قید نشد

هر روز بدون او دلم می لرزد

این خانه تکان خورد ولی... عید نشد

             ++++++++

من خانه ندارم که تحمل بکنم

دردانه ندارم که تحمل بکنم

اینقدر از آسمان برایم نفرست

من شانه ندارم که تحمل بکنم

               +++++++

نوش است اگرچه قند لازم دارد

این شط دو سه سیل بند لازم دارد

از فصل درو گذشته آبادی تان

این مزرعه گوسفند لازم  دارد

                +++++++

از دیده و دل هیچ ندارم فریاد

من با تو خوشم ولی جماعت نا شاد

ماندم که کدام را ببندم خوب است:

دروازه ی شهر یا دهان های گشاد؟

               ++++++++++

از تیشه ی تو که پیکرم خونین است

هی سنگ نزن خودم سرم سنگین است

بگذار کمان به دست آرش باشد

فرهاد لیاقتش همان شیرین است

              ++++++++++

 

 

آغوش های در به دری...

خنده های از استکان لب پر،داس ها در مزارع پدری

سبز چیدن و سرخ نوشیدن،توی جغرافیای بی خزری

چند ده قرن دست آویزی،طرز تبدیل کوه ها به کلوخ

حس مسخی ببر تا گربه،توی تاریخ دسته ی تبری

درد ابعاد ساده ای دارد،مثل پرویزها به احمد علی

درد تقویم بیست و نه روزه،توی تابوت های القمری

از بسی رنج های سی ساله،تا خلیجی که فارس،تنها شد

ترس مواج بوسه ورزیدن،از کتاب نصایح کمری

لذت حکم های ثانویه،تا نظر بازی بدون ریا

از به سر داغهای دایره دار،خمی اجتماع صد نفری

از قسم های زیر یک پرچم،تا خیال گناه با مریم

حس همبستری لذت بخش،توی آغوش های در به دری

                            ***

زیر یک سقف با هزاران درد،ما کجا و تحمل تاریخ

عشق را انتخاب خواهم کرد،بی خیال جوامع بشری...

 

+ تاريخ 88/06/08ساعت 13 نويسنده آرش واقع طلب |

سلام.بعد چند وقت با چند رباعی و یک چهارپاره منتظر

نظراتتون می مونم

از فرم نگات٬ لکنتم می گیرد

دائم دل بی لیاقتم میگیرد

باشم؟بروم؟بگویم؟ آخر چه کنم؟

ماندم بخدا٬خجالتم می گیرد

             +++++

امشب به سرم زده، جنون خواهم كرد

يك آيه بگو، كن فيكون خواهم كرد

داغ است تنم، خدا به فرياد رسد

چاقو به دلم نشسته، خون خواهم كرد

            +++++

از روي گلت دلم خجل خواهد شد

بر بستر عشق منتقل خواهد شد

امروز به بعد، با توانايي تو

هر چيز به خون نشست، دل خواهد شد

            +++++

و چهار پاره:

بد نرفتی که خوب برگردی

از دلم طعم دود می آید

چشم هایم دوباره خیس شده

بوی زاینده رود می آید

 

با کمی انعطاف٬ امروزت

مثل نوروز قبل خواهد شد

من و تو روز هایمان هر روز

بهتر از روز قبل خواهد شد

 

بار و بندیل را زمین بگذار

نرو ٬ از انتظار می ترسم

کوپه کوپه به پات می افتم

از صدای قطار می ترسم

 

خنده هایی که رودبارم شد

مثل یک اتفاق تاریخی

تخت جمشید تر٬ خرابم کن

مثل یک داغ ٬ داغ تاریخی

 

مانده ام ٬ مثل برگ پاییزی

جنس کفش مسافران از چیست

در لگد مالی قشنگ خدا٬

هیچ کس واقعا مقصر نیست

 

هیچ کس بی قراری خود را

به نگاهی کبوترانه ندوخت

هیچ کس عاشقانه گل نخرید

هیچ کس صادقانه گل نفروخت

 

خیره در بی قرار چشمانت

قطره هایی که غرق احساسند

دست از بی قراری ام بردار

شاهرگ ها همیشه حساسند

 

گفتم امشب خدا چه غمگینی

چون پری های شعر فرخزاد

من چه شکلی تورا ببوسم پس؟

دود را حلقه حلقه بیرون داد

 

ریسک یعنی :تورا نبوسم که٬

باخت از انتظار بدتر نیست

هر چه دارم نثار خواهم کرد

هیچ چیز از قمار بد تر نیست

 

تو بزرگی و من دلم تنگ است

ساز غمگین ٬دهل نمی خواهد

چاره ای نیست٬خیس خواهم شد

اقیانوس ٬ پل نمی خواهد

 

لحظه ی اوج اوست٬بر خیزید

دیگر اما ٬ ولی نمی خواهد

قلب ها را کنار بگذارید

ماه من صندلی نمی خواهد

 

گیس هایی شبیه مینیاتور

پیچ و تاب شدید یک جریان

دختری که بلند خواهد شد

روی جادوی دست فرشچیان

 

سیل غم ها و من ٬من تنها

و تو که توی هرم دستامی

مثل آواز خوب خواهی ماند

مثل گلپونه های بسطامی

 

می شود یک نگاه نافذ را

سال ها بی کلام بگذارم

بگذارید توی این مجلس

شعر را نا تمام بگذارم

 

 

 

 

+ تاريخ 87/07/20ساعت 21 نويسنده آرش واقع طلب |

سومین کنگره سراسری غزل معاصر ایران طی ۳ روز

در شهرستان رشت برگزار می شود

http://baraneteshnegi1.blogfa.com/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر نمیتوانی بالا بروی سیب باش که افتادنت

اندیشه ای را بالا برد

عشق را انتخاب خواهم کرد روی آن میزهای لذت بخش

دختر قرتی کمر باریک با همان چیزهای لذت بخش

بوسه با سوسه جور می آید حرکت کرم وار یک لبخند

اتفاقی مدام می افتد توی دهلیزهای لذت بخش

جیغ هایی که چنگ خواهد زد تار در تار موی ژل خورده

سمفونی اتفاق می افتد توی پاییز های لذت بخش

شرم در طعم عشق خواهد مرد مزه ای در حدود خرمالو

دردهایی به علت ناخن حجمی از تیزهای لذت بخش

مرد با ژست نسبتا پیروز صفرهای درشت یک مبلغ

دختریکه ضعیف می خندد بعد واریزهای لذت بخش

زندگی اتفاق می افتد شام امشب درست خواهد شد

عشق یعنی حساب بانکی پر از همین چیزهای لذت بخش

+ تاريخ 87/03/30ساعت 21 نويسنده آرش واقع طلب |

سلام بچه ها.واقعا ۲سال خدمت مقدس تموم شد این تقدس همه چیزمو گرفت:شعرمو عشقمو کارمو و حالا با شما از نو شروع خواهم کرد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

تقدیم به بانوی آب وآیینه

خدا به قلب تو اعطا نمود کوثر را

فصل بعد٬لربک٬ هزار ٬والنحر را

که دوستان تورا اهل بیت می نامند

و ان شانئک دشمنان ابتر را

و سوره سوره غزل شد به آیه آیه ی بیت

که بوی یاس تو پرکرده بود دفتررا

علی چه کرد خدایاچه کردآن لحظه؟

که تیغ تشنه ی در ٬بر گرفت همسررا

شکست٬ بغض رسول و گرفت ٬دست زمان

از آستان پدر٬ خنده های دختر را

تورا شبیه خودت هیچ کس ندیده ولی

انا شهادت آن گیسوان اکبر را

بنا نهاده شد از ابتدای خلقت گل ٬

بپاشد عطر تو در یاس های پرپر را

و او که مهریه ات را خودش معین کرد٬

بدین سبب به تو بخشید...حوض کوثر را

++++++++++++++++++++++++++

لحظه ی رفتن تو وقت از تو کم شدن

می تونست این نباشه٬قصه ی غربت من

عشق تو توی دلم٬تازه لونه کرده بود

منو چشمای تو بود ٬که دیوونه کرده بود

توی شب خرمن تو٬منو آتیش میزنه

گل گندم تن تو هق هقش مال منه

یادته اون قدیما که با هم راهی شدیم؟

توی خیزابه ی عشق ٬ما دو تا ماهی شدیم؟

شب تلخ رفتنت٬توی گریه ی سکوت٬

مثه پروانه شدم٬توی تار عنکبوت

حالا دیگه دست تو دستای گذشته نیست

جای تو پر نمیشه اون که بر نگشته...نیست

عکس یادگاریمون٬رو کجا خاک بکنم؟

دستاتو از شونه هام با چی من پاک بکنم؟

چطوری فکر نکنم به نگاه روشنت؟

چطوری ساده کنم تو رو با نبودنت؟

....

دیگه عاشقی بسه٬دیگه رفته اون پری

دیگه زل نمیزنم٬به چشای..... دیگری

+++++++++++++++++++++++++

به هر دری زده ام تا ببینمت گاهی

طلب نمیکنی آقا خودت نمی خواهی

تو دور دوری از اینجا منم که سربازم

سه ۸رنگ طلایی زدم به این ماهــ

ــچه ام که وقتی تموم شد بیام به دیدنتون

اگه نبینمت آقا میرم تو گمراهی

اگر طلب بکنی آسمان و آب یکیست

چه فرق میکند این کفترست یا ماهی؟

تو ضامنی و تفنگم که بچه آهو نیست

گلنگدن سر جایش نمی رود گاهی

زدم به سیم میانبر که زودتر بپرم

شبیه پلک زدن در زمان کوتاهی

-------------------

بلیط رشت به مشهد تمام شد دیگر

طلب نمیکنی آقا خودت نمیخواهی....

++++++++++++++++++++++++===

از من نپرس اهل چه هستند مردمم

از من نپرس مرده پرستند مردمم

جانم به لب رسیده ٬به دور از جنابتان

گاهی چقدر ظالم و پستند مردمم

قبله کمی به راست!که از قبله حرف زد؟

مایل نباش این همه٬مستند مردمم

شاید نگو که مطمئنا اهل دوزخیم

از بندهای قید نرستند مردمم

آخر زمان شده و همه بی خیال هم

عجل فرج چه سود که سستند مردمم

شالی که بسته ای به کمر باز کن ٬نیا

اینجا کمر به قتل تو بستند مردمم

هرچند غیر ما همه جارا گرفته اند

اینجا هنوز مثل نخستند مردمم

۸۵ رفت و اینجا هنوز در٬

سال هزاروسیصدو شصتند مردمم

-------------------

مهدی پس از شهادتت افسوس می خوریم

گفتم نیا که مرده پرستند مردمم...

+++++++++++++++++++

برگشتنت زیباست سازش میکنم برگرد

این چندمین بار است خواهش میکنم ٬برگرد

بر گردنم تا شانه عمری است ٬چیزی نیست

برگردی آنرا نیز بالش میکنم٬برگرد

مردیکه تا دیروز پشتش گرم دستت بود٬

من با نسیمی نرم پرکش میکنم۲برگرد

هی آبرویم پیش مردم می رود٬هرگاه

با ابرهای رشت٬بارش می کنم ٬برگرد

یک کوه٬آتش میزند یا اینکه میریزد

هم سوختم هم حس ریزش میکنم٬برگرد

--------------

من چوب خطم پر شده با این حساب اما٬

این بار هم من از تو خواهش میکنم ...

                                                                برگرد...

 

+ تاريخ 87/03/04ساعت 23 نويسنده آرش واقع طلب |

لااقل ۲کار بروز میکنم تا بتونم بعد از این چند ماه

لعنتی در خدمتتون باشم.کاملا غافلگیرانه

تقدیم به آقا ابوالفضل.به مناسبت ایام سوگواری سالار شهیدان

این دو کار البته بر میگرده به دو سه سال قبل ولی دوسشون دارم

آب شولای تنت شد چه بگویم دیگر

اشک غسل کفنت شد چه بگویم دیگر

هستی آن گونه که خون در رگ مردم جاریست

یاس پیراهن تو نکهت مردم داریست

آب آن روز تمنای لبانت را داشت

مشک سمت لب خشک تو قدم بر می داشت

علم عشق فقط دست تو را می بوسید

تن شمشیر بجز لمس تنت می پوسید

لب هفتادو دو قدیس چراغان شده بود

میزبان قاتل هفتاد و دو مهمان شده بود

مرگ از قلب کویری زمین گل می چید

عطش از شرم به دور تن خود می پیچید

ماه را بر سر سرنیزه ی شر می بینم

((این چه شوریست که در دور قمر میبینم))

هیچ کس شاهد تنهایی این نسل نبود

مشک در دست ولی دست به تن وصل نبود

آب شولای تنت شد چه بگویم دیگر

اشک غسل کفنت شد چه بگویم دیگر

خسته از راه رسیدی پدرم اسبت کو؟

آه عباس علمدار بگو دستت کو؟

لب پر خنده و سر مست ندارد بابا

مشک بر لب زده چون دست ندارد بابا

ترک واقعه آنجا که تن یاس گرفت

یک نه آنروز دو تا دست از عباس گرفت

فکر کن ناله ای از دور تو را می خواند

فکر کن کودک رنجور تو را می خواند

فکر کن کودک بیمار کبوتر باشد

فکر کن تشنه همان طفل برادر باشد

مشک اگر بر تن بی دست برقصد درد است

مرد اگر تشنه بجنگد و نیفتد مرد است

**********

پیشواز حرمش طور دگر باید رفت

پای بگذار که این بار به سر باید رفت

آب از گوشه ی انگشتری ات جاری کن

آه عباس علمدار علمداری کن

هیچ کس شاهد تنهایی این نسل نبود

مشک در دست ولی دست به تن وصل نبود

شهرتان چند نفر مردم لایق دارد

این چه جنگیست که ۷۲ عاشق دارد

دل خوش با تن تب دار تفاوت دارد

عشق با نقطه ی پرگار تفاوت دارد

خواستم بر دل دشمن بزنم دشنه شدم

خواستم حال تو را درک کنم تشنه شدم

عاقبت عشق به سرنیزه و شمشیر رسید

((آسمان بار امانت نتوانست کشید))

**************

همه ی روز همان روز و من شر الناس

همه ی دشت همان دشت بگو ....

                                                           یا عباس

**************

 لیلا به مادر گفت:بابا رفته دریا؟

بابا که تور کهنه اش جا مانده اینجا

مادر مگر دریا فقط ماهی ندارد؟

مادر چرا پس گریه داری میکنی؟ها؟

این دفعه با هر دفعه فرقش چیست مادر؟

او هم شنا می داندو هم راه ها را

لیلای من ایندفعه بابا جنگ رفته

انا فتحنا را بخوان فتحا مبینا

بابا بجای تور با خود تیر دارد

لیلای من در دفترت بنویس حالا:

باید خلیج فارس حتما فارس باشد

تا شکل این گربه برقصد روی پاها

تا کیش بر تنب و ابوموسی بنازد

در تنگه ی هرمز بپیچد:لا عرب لا

دست خزر بر دوش عمان گل بریزد

مردان خرمشهر حالا نوبت ما

***************

مادر کسی در میزند٫این وقت شب کیست؟

در باز شد:

                                  بر صندلی...

                                               ......برگشت

                                                                            بابا

*************************

 

+ تاريخ 86/11/02ساعت 12 نويسنده آرش واقع طلب |

سلام دوستان خوبم تا این چند ماه لعنتی بگذره برای

خالی نبودن عریضه ۱رباعی به روز میکنم

 

از روز گذشته هیچ چی یادم نیست

من نامه ندادم٬ نه٬ ...چرا٬دادم٬نیست؟

بگذار که رک بگویم اصلا بانو

این مرد که عاشقش شدی آدم نیست

++++++++++++

 

+ تاريخ 86/09/25ساعت 15 نويسنده آرش واقع طلب |

سلام عزیزان.باید ببخشید که دیر به دیر به روز میشم

باید ۱۰ ماه دیگه تحملم کنین

 

از نامه نشان پست را بر میداشت

یک خنجر نیمه سست را بر میداشت

یکمرتبه خون سرخ بر کاغذ ریخت

باید قدم نخست را بر میداشت

++++++

با معجزه ات پیمبرش ساحر شد

یک شهر پس از تو خالی از عابر شد

یک گوشه نشست قلمش را برداشت

با درد تو خوب می شود شاعر شد

+++++++

آدم به غریبه ها که دل می بندد

بیگانه و آشنا به او می خندد

یک روز همین دست که خالی مانده

با دست غریبه ی تو بر می گردد

++++++++

می رفت به سویش و نگاهش تر شد

لبخند پر از شکوفه اش پرپر شد

می خواست فراموش کند دختر را

برگشت ولی دوباره عاشقتر شد

+++++++

ای دو چشمت سنگهای مشکی بیت الحرام

حرفهای تازه ای دارند چشمانت برام

تو صداق بارز خورشید و ماه و کوکبی

رمل و اسطرلاب لازم نیست در ماه تمام

بت اگر از سنگ باشد کل دنیا کافرند

قبله ها سمت تو می چرخند دایم در قیام

مرکز ثقل زمین در توست یعنی علم هم

روبه روی عشق مانده در مظان اتهام

کعبه اطراف تو می چرخد مسافر صبر کن

جانمازت را بده بشکن همینجا ..السلام

درد با هر مرد توی قافیه جا می شود

ما دوتا مانند هم هستیم حتی در کلام

محور این شعر گم شد عذر می خواهم ولی

قول خواهم داد روشن تر شود حسن ختام

+++++

شعر باید درد آدم راکمی بدتر کند

با تو دیگر شعر لازم نیست بانو....والسلام

 

 

+ تاريخ 86/04/16ساعت 13 نويسنده آرش واقع طلب |

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه ی شما دوستان خوب و اهالی هنر باید ببخشید که به علت حضور در خدمت مقدس! سربازی از شما عزیزان دور بودم.آمدم برای جبران تا بعد...

یک هفته گذشت و انتظاری دیگر

تقویم عوض شد و بهاری دیگر

من اینهمه منتظر شدم کافی نیست

از من تو چه انتظار داری دیگر؟

+++++++++

سیراب شو این عشق چشیدن دارد

پرواز کن این بام پریدن دارد

می خواهم از این برج به پایین بپرم

لذت ببر این منظره دیدن دارد

++++++++

با من تو نمان که زندگی تار شود

از عشق دلم دوباره بیزار شود

یکبار مرا شکسته ای میترسم

از اینکه گذشته باز تکرار شود

++++++++

با شوق دوباره دیدنت گل چیدم

با دلهره ای عجیب می خندیدم

قلب و کمرم شکست وقتی دیروز

یک حلقه ی زرد توی دستت دیدم

+++++++++++++++++++++++++++++++++

و یک غزل تقدیم به حضرت انتظار

روز و شب های انتظارم را به تو تقدیم میکنم آقا

دل بی تاب و بی قرارم را به تو تقدیم میکنم آقا

ای صدای تو شور در شهناز همه ی گوشه های یک آواز

بهترین ضربه های تارم را به تو تقدیم میکنم آقا

همه گفتند جمعه می آیی هیچکس از خودت نپرسیده

دل تنگی که جمعه دارم را به تو تقدیم میکنم آقا

شاید از سمت شرق می آیی پدر مهربان ولی جهان

من هم این اسب بی سوارم را به تو تقدیم می کنم آقا

یک زمان آمدی و رفتی زود آخر آقا عدالت اینطوریست؟

من فقط چشم اشکبارم را به تو تقدیم میکنم آقا

سیزده قدن کاش قبل از این من تو را توی کوچه می دیدم

سیزده قرن انتظارم را به تو تقدیم میکنم آقا

عصر جمعه به شوق آمدنت ندبه ندبه و نت به نت ندبه

آخرین ضربه ی سه تارم را به تو تقدیم میکنم آقا

السلام علیک آقا جان انُرید ائمة" فی الارض

لیل تاریک و والنهارم را به تو تقدیم میکنم آقا

دلت از دست ما پر از درد است کاملا از نبودنت پیداست

بیت آخر بدون قافیه شد چه بگویم ...ظهور کن ...آقا

 

 

 

+ تاريخ 85/10/09ساعت 14 نويسنده آرش واقع طلب |

(اولین کنگره اینترنتی غزل معاصر ایران)

یک خبر برای دوستان غزل سرا:

اولین کنگره اینترنتی غزل معاصر ایران مشتاق

است تاآثار شما دوستان عزیز غزل سرا را برای

 شرکت در این همایش اینترنتی پذیرا باشد.

علاقمندان می توانند برای کسب اطلاعات

بیشتر به وبلاگ کنکره به آدرس :

http://ghazal85.blogfa.com

 مراجعه نمایند.

 

+++++++++++++++++++++++++++++

وقتی نگات روی لبم بند می شود

یعنی که اخم ها همه لبخند می شود

وقتی که چای می دهی و خنده می کنی

پهلوی چای قاعدتا قند میشود

حیرانم از نگاه تو بانو چه کرده ای؟

که دست من چنین به تو پابند می شود

وقتی که عاشقم بشوی این پرندگی

منجر به فتح کوه دماوند می شود

در عرف ما پرنده شدن غیر ممکن است

وقتی که دست های تو باشند میشود

آنجا که نیل می شود این بغض های خیس

چشمت عصای دست خداوند می شود

حالا بگو که پر زدنم در نگاه تو

حتی برای ثانیه ای چند می شود؟

+ تاريخ 85/05/25ساعت 0 نويسنده آرش واقع طلب |

نفس کشیدی و کار بهار یکسره شد

تو مصر بودی و چشمان شهر قاهره شد

از ابتدای جهان نقشه ها مسطح بود

زمین به دور تو چرخید ناگهان کره شد

دل کسی که از اول نبود در تب و تاب

تو آمدی به زمین ابتدای دلهره شد

زبان شعر کهن بود و عصر عصر حجر

تو لب زدی به زبان و غزل محاوره شد

جهان به خاطر فتحت بسیج شد آنگاه

برای چشم تو آماده مذاکره شد

وسط نشستی و دنیا به دور تو چرخید

کمان تو سبب اختراع دایره شد

همینکه لب به سخن باز کردی و بستی

شروع ساخت صد ها هزار پنجره شد

تو معجزه ای درست مثل چوب بر کف نیل

حسود بود کسی که پس از تو ساحره شد

و رشت شهرت باران گرفت وقتیکه

تو اشک ریختی و گونه هات سرسره شد

و برگزیده شدم بین این همه شاعر

همینکه چشم قشنگت دبیر کنگره شد

+ تاريخ 85/03/22ساعت 14 نويسنده آرش واقع طلب |

سلام به همه دوستای خوبم

لطف کنید و در مورد این کار دلسوزانه نظر بدین.آخه این کارو خیلی دوست دارم ممنون

 

تو را دیدم که غمگینی دعا کردم فقط غمگین من باشی

شبیه نت لطیفی کاش سمفونی آهنگین من باشی

اگر باشی هزاران قرص تسکین بخش دز بالا نمی خواهم

برای من همین کافی اگر تو باعث تسکین من باشی

جناب کوه را هم سنگرت کردی که از تو دست بردارم؟

من از فرهاد هم عاشقترم بانو اگر شیرین من باشی

به در یایم تو دلفینی که صد ها چشم مبهوت تو می باشند

ببین من سوختم بانو چه می شد تو فقط دلفین من باشی؟

ببین عاشق شدم خاتون ولی قاجار عشق تو نمی فهمد

به خون حمام می گیرم اگر حمام خون فین من باشی

صراط المستقیم من شدی حتی اگر کافر بخوانندم

خیالی نسیت می خواهم فقط تو آن والا الضالین من باشی

تو آن انجیر شیرینی خدا رویت قسم خورده

مسلمان می شوم تنها به شرط آنکه تو والتین من باشی

به من گفتند می سوزی هم این دنیا هم آن دنیا ولی باشد

جهنم مال من حالا بیا تا بعد از این تو دین من باشی

 

+ تاريخ 85/02/31ساعت 14 نويسنده آرش واقع طلب |

دو تا کمان مدور کشید..عاشق شد

دو شمع مثل خودت تر کشید .عاشق شد

و جرعه جرعه ی شمع تو را که بالا برد

شراب چشم تو را سر کشید..عاشق شد

دو مار ماهی قرمز دو نیشخند قشنگ

یواش زهر لبت بر کشید..عاشق شد

به کور چشمی مرغان در آستانه ی کوچ

به شرق معتدلت پر کشید.. عاشق شد

به رسم فتح دو گنبد به روی دفتر خود

دو بار عکس کبوتر کشید..عاشق شد

نترس. مرد بزرگ کنشت هم دیروز

همینکه دست به دختر کشید ..عاشق شد

+ تاريخ 85/02/24ساعت 14 نويسنده آرش واقع طلب |