تبليغاتX
وب نوشت هاي آرش واقع طلب

لااقل ۲کار بروز میکنم تا بتونم بعد از این چند ماه

لعنتی در خدمتتون باشم.کاملا غافلگیرانه

تقدیم به آقا ابوالفضل.به مناسبت ایام سوگواری سالار شهیدان

این دو کار البته بر میگرده به دو سه سال قبل ولی دوسشون دارم

آب شولای تنت شد چه بگویم دیگر

اشک غسل کفنت شد چه بگویم دیگر

هستی آن گونه که خون در رگ مردم جاریست

یاس پیراهن تو نکهت مردم داریست

آب آن روز تمنای لبانت را داشت

مشک سمت لب خشک تو قدم بر می داشت

علم عشق فقط دست تو را می بوسید

تن شمشیر بجز لمس تنت می پوسید

لب هفتادو دو قدیس چراغان شده بود

میزبان قاتل هفتاد و دو مهمان شده بود

مرگ از قلب کویری زمین گل می چید

عطش از شرم به دور تن خود می پیچید

ماه را بر سر سرنیزه ی شر می بینم

((این چه شوریست که در دور قمر میبینم))

هیچ کس شاهد تنهایی این نسل نبود

مشک در دست ولی دست به تن وصل نبود

آب شولای تنت شد چه بگویم دیگر

اشک غسل کفنت شد چه بگویم دیگر

خسته از راه رسیدی پدرم اسبت کو؟

آه عباس علمدار بگو دستت کو؟

لب پر خنده و سر مست ندارد بابا

مشک بر لب زده چون دست ندارد بابا

ترک واقعه آنجا که تن یاس گرفت

یک نه آنروز دو تا دست از عباس گرفت

فکر کن ناله ای از دور تو را می خواند

فکر کن کودک رنجور تو را می خواند

فکر کن کودک بیمار کبوتر باشد

فکر کن تشنه همان طفل برادر باشد

مشک اگر بر تن بی دست برقصد درد است

مرد اگر تشنه بجنگد و نیفتد مرد است

**********

پیشواز حرمش طور دگر باید رفت

پای بگذار که این بار به سر باید رفت

آب از گوشه ی انگشتری ات جاری کن

آه عباس علمدار علمداری کن

هیچ کس شاهد تنهایی این نسل نبود

مشک در دست ولی دست به تن وصل نبود

شهرتان چند نفر مردم لایق دارد

این چه جنگیست که ۷۲ عاشق دارد

دل خوش با تن تب دار تفاوت دارد

عشق با نقطه ی پرگار تفاوت دارد

خواستم بر دل دشمن بزنم دشنه شدم

خواستم حال تو را درک کنم تشنه شدم

عاقبت عشق به سرنیزه و شمشیر رسید

((آسمان بار امانت نتوانست کشید))

**************

همه ی روز همان روز و من شر الناس

همه ی دشت همان دشت بگو ....

                                                           یا عباس

**************

 لیلا به مادر گفت:بابا رفته دریا؟

بابا که تور کهنه اش جا مانده اینجا

مادر مگر دریا فقط ماهی ندارد؟

مادر چرا پس گریه داری میکنی؟ها؟

این دفعه با هر دفعه فرقش چیست مادر؟

او هم شنا می داندو هم راه ها را

لیلای من ایندفعه بابا جنگ رفته

انا فتحنا را بخوان فتحا مبینا

بابا بجای تور با خود تیر دارد

لیلای من در دفترت بنویس حالا:

باید خلیج فارس حتما فارس باشد

تا شکل این گربه برقصد روی پاها

تا کیش بر تنب و ابوموسی بنازد

در تنگه ی هرمز بپیچد:لا عرب لا

دست خزر بر دوش عمان گل بریزد

مردان خرمشهر حالا نوبت ما

***************

مادر کسی در میزند٫این وقت شب کیست؟

در باز شد:

                                  بر صندلی...

                                               ......برگشت

                                                                            بابا

*************************

 

+ نوشته شده در  86/11/02ساعت 12  توسط آرش واقع طلب  | 

سلام دوستان خوبمتا این چند ماه لعنتی بگذره برای

خالی نبودن عریضه ۱رباعی به روز میکنم

 

از روز گذشته هیچ چی یادم نیست

من نامه ندادم٬ نه٬ ...چرا٬دادم٬نیست؟

بگذار که رک بگویم اصلا بانو

این مرد که عاشقش شدی آدم نیست

++++++++++++

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 15  توسط آرش واقع طلب  | 

سلام عزیزان.باید ببخشید که دیر به دیر به روز میشم

باید ۱۰ ماه دیگه تحملم کنین

 

از نامه نشان پست را بر میداشت

یک خنجر نیمه سست را بر میداشت

یکمرتبه خون سرخ بر کاغذ ریخت

باید قدم نخست را بر میداشت

++++++

با معجزه ات پیمبرش ساحر شد

یک شهر پس از تو خالی از عابر شد

یک گوشه نشست قلمش را برداشت

با درد تو خوب می شود شاعر شد

+++++++

آدم به غریبه ها که دل می بندد

بیگانه و آشنا به او می خندد

یک روز همین دست که خالی مانده

با دست غریبه ی تو بر می گردد

++++++++

می رفت به سویش و نگاهش تر شد

لبخند پر از شکوفه اش پرپر شد

می خواست فراموش کند دختر را

برگشت ولی دوباره عاشقتر شد

+++++++

ای دو چشمت سنگهای مشکی بیت الحرام

حرفهای تازه ای دارند چشمانت برام

تو صداق بارز خورشید و ماه و کوکبی

رمل و اسطرلاب لازم نیست در ماه تمام

بت اگر از سنگ باشد کل دنیا کافرند

قبله ها سمت تو می چرخند دایم در قیام

مرکز ثقل زمین در توست یعنی علم هم

روبه روی عشق مانده در مظان اتهام

کعبه اطراف تو می چرخد مسافر صبر کن

جانمازت را بده بشکن همینجا ..السلام

درد با هر مرد توی قافیه جا می شود

ما دوتا مانند هم هستیم حتی در کلام

محور این شعر گم شد عذر می خواهم ولی

قول خواهم داد روشن تر شود حسن ختام

+++++

شعر باید درد آدم راکمی بدتر کند

با تو دیگر شعر لازم نیست بانو....والسلام

 

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 13  توسط آرش واقع طلب  | 

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه ی شما دوستان خوب و اهالی هنر باید ببخشید که به علت حضور در خدمت مقدس! سربازی از شما عزیزان دور بودم.آمدم برای جبران تا بعد...

یک هفته گذشت و انتظاری دیگر

تقویم عوض شد و بهاری دیگر

من اینهمه منتظر شدم کافی نیست

از من تو چه انتظار داری دیگر؟

+++++++++

سیراب شو این عشق چشیدن دارد

پرواز کن این بام پریدن دارد

می خواهم از این برج به پایین بپرم

لذت ببر این منظره دیدن دارد

++++++++

با من تو نمان که زندگی تار شود

از عشق دلم دوباره بیزار شود

یکبار مرا شکسته ای میترسم

از اینکه گذشته باز تکرار شود

++++++++

با شوق دوباره دیدنت گل چیدم

با دلهره ای عجیب می خندیدم

قلب و کمرم شکست وقتی دیروز

یک حلقه ی زرد توی دستت دیدم

+++++++++++++++++++++++++++++++++

و یک غزل تقدیم به حضرت انتظار

روز و شب های انتظارم را به تو تقدیم میکنم آقا

دل بی تاب و بی قرارم را به تو تقدیم میکنم آقا

ای صدای تو شور در شهناز همه ی گوشه های یک آواز

بهترین ضربه های تارم را به تو تقدیم میکنم آقا

همه گفتند جمعه می آیی هیچکس از خودت نپرسیده

دل تنگی که جمعه دارم را به تو تقدیم میکنم آقا

شاید از سمت شرق می آیی پدر مهربان ولی جهان

من هم این اسب بی سوارم را به تو تقدیم می کنم آقا

یک زمان آمدی و رفتی زود آخر آقا عدالت اینطوریست؟

من فقط چشم اشکبارم را به تو تقدیم میکنم آقا

سیزده قدن کاش قبل از این من تو را توی کوچه می دیدم

سیزده قرن انتظارم را به تو تقدیم میکنم آقا

عصر جمعه به شوق آمدنت ندبه ندبه و نت به نت ندبه

آخرین ضربه ی سه تارم را به تو تقدیم میکنم آقا

السلام علیک آقا جان انُرید ائمة" فی الارض

لیل تاریک و والنهارم را به تو تقدیم میکنم آقا

دلت از دست ما پر از درد است کاملا از نبودنت پیداست

بیت آخر بدون قافیه شد چه بگویم ...ظهور کن ...آقا

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 14  توسط آرش واقع طلب  | 

(اولین کنگره اینترنتی غزل معاصر ایران)

یک خبر برای دوستان غزل سرا:

اولین کنگره اینترنتی غزل معاصر ایران مشتاق

است تاآثار شما دوستان عزیز غزل سرا را برای

 شرکت در این همایش اینترنتی پذیرا باشد.

علاقمندان می توانند برای کسب اطلاعات

بیشتر به وبلاگ کنکره به آدرس :

http://ghazal85.blogfa.com

 مراجعه نمایند.

 

+++++++++++++++++++++++++++++

وقتی نگات روی لبم بند می شود

یعنی که اخم ها همه لبخند می شود

وقتی که چای می دهی و خنده می کنی

پهلوی چای قاعدتا قند میشود

حیرانم از نگاه تو بانو چه کرده ای؟

که دست من چنین به تو پابند می شود

وقتی که عاشقم بشوی این پرندگی

منجر به فتح کوه دماوند می شود

در عرف ما پرنده شدن غیر ممکن است

وقتی که دست های تو باشند میشود

آنجا که نیل می شود این بغض های خیس

چشمت عصای دست خداوند می شود

حالا بگو که پر زدنم در نگاه تو

حتی برای ثانیه ای چند می شود؟

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 0  توسط آرش واقع طلب  | 

نفس کشیدی و کار بهار یکسره شد

تو مصر بودی و چشمان شهر قاهره شد

از ابتدای جهان نقشه ها مسطح بود

زمین به دور تو چرخید ناگهان کره شد

دل کسی که از اول نبود در تب و تاب

تو آمدی به زمین ابتدای دلهره شد

زبان شعر کهن بود و عصر عصر حجر

تو لب زدی به زبان و غزل محاوره شد

جهان به خاطر فتحت بسیج شد آنگاه

برای چشم تو آماده مذاکره شد

وسط نشستی و دنیا به دور تو چرخید

کمان تو سبب اختراع دایره شد

همینکه لب به سخن باز کردی و بستی

شروع ساخت صد ها هزار پنجره شد

تو معجزه ای درست مثل چوب بر کف نیل

حسود بود کسی که پس از تو ساحره شد

و رشت شهرت باران گرفت وقتیکه

تو اشک ریختی و گونه هات سرسره شد

و برگزیده شدم بین این همه شاعر

همینکه چشم قشنگت دبیر کنگره شد

+ نوشته شده در  85/03/22ساعت 14  توسط آرش واقع طلب  | 

سلام به همه دوستای خوبم

لطف کنید و در مورد این کار دلسوزانه نظر بدین.آخه این کارو خیلی دوست دارم ممنون

 

تو را دیدم که غمگینی دعا کردم فقط غمگین من باشی

شبیه نت لطیفی کاش سمفونی آهنگین من باشی

اگر باشی هزاران قرص تسکین بخش دز بالا نمی خواهم

برای من همین کافی اگر تو باعث تسکین من باشی

جناب کوه را هم سنگرت کردی که از تو دست بردارم؟

من از فرهاد هم عاشقترم بانو اگر شیرین من باشی

به در یایم تو دلفینی که صد ها چشم مبهوت تو می باشند

ببین من سوختم بانو چه می شد تو فقط دلفین من باشی؟

ببین عاشق شدم خاتون ولی قاجار عشق تو نمی فهمد

به خون حمام می گیرم اگر حمام خون فین من باشی

صراط المستقیم من شدی حتی اگر کافر بخوانندم

خیالی نسیت می خواهم فقط تو آن والا الضالین من باشی

تو آن انجیر شیرینی خدا رویت قسم خورده

مسلمان می شوم تنها به شرط آنکه تو والتین من باشی

به من گفتند می سوزی هم این دنیا هم آن دنیا ولی باشد

جهنم مال من حالا بیا تا بعد از این تو دین من باشی

 

+ نوشته شده در  85/02/31ساعت 14  توسط آرش واقع طلب  | 

دو تا کمان مدور کشید..عاشق شد

دو شمع مثل خودت تر کشید .عاشق شد

و جرعه جرعه ی شمع تو را که بالا برد

شراب چشم تو را سر کشید..عاشق شد

دو مار ماهی قرمز دو نیشخند قشنگ

یواش زهر لبت بر کشید..عاشق شد

به کور چشمی مرغان در آستانه ی کوچ

به شرق معتدلت پر کشید.. عاشق شد

به رسم فتح دو گنبد به روی دفتر خود

دو بار عکس کبوتر کشید..عاشق شد

نترس. مرد بزرگ کنشت هم دیروز

همینکه دست به دختر کشید ..عاشق شد

+ نوشته شده در  85/02/24ساعت 14  توسط آرش واقع طلب  | 

سه تار

........ آمبو لانسی که مرا بر سر تختش می بست  

  می شنیدم که کسی گفت :سه تار تو شکست

+ نوشته شده در  85/02/04ساعت 0  توسط آرش واقع طلب  | 

سلام...

دوشنبه این هفته ۲۷ فروردین ۸۵ یکی از روز های به یاد موندنی بود . شب شعر بزرگی برگزار شد که شاعران مهمانی چون : علیرضا بدیع - رضا رحیمی - محمد جواد آسمان و ... زینت بخش محفل ما بودند و از همه مهمتر چیزی که این شب رو موندگار کرد گرد همنشینی و شعر خوانی به یاد موندنی بود که در منزل خانم یحیی زاده برگزار شد که علاوه بر دوستان خوبم علیرضا بدیع و رضا رحیمی دوستان خوب و شاعران همشهری ام اعم از : رضا نیکوکار -آرش علیزاده - ستار جانعلی پور - کتایون یحیی زاده - مریم ژاله جو - سید جلال قریشی - عادل قریشی - کسری کبیری - لاله بردبار و محمد فرخ طلب حضور داشتند که شبی به یاد موندنی رقم زده شد. من در این شب رکورد شکستم و ۹ تا رباعی گفتم که اولی شو

تقدیم می کنم به

دوست بسیار عزیزم : رضا نیکوکار

 

از حرف زیادی خودت کم نشدی  

 یک لحظه برای عشق مرهم نشدی

شاعر تو هنوز هم پر از حرفی که 

 با معده سوراخ هم آدم نشدی

=======

        هر روز از ابتداش لبخند بزن  

      اخموتر از این نباش لبخند بزن

     حالا به بهانه قشنگ یک عکس

      با چشمک این فلاش لبخند بزن

======

کمتر به دلم تهمت دیوانه بزن  

  هر وقت که شد سری به این خانه بزن

من عمر رباعی ام به مویت بند است  

  این سلسله را یواشتر شانه بزن

======

مانند غزل تو اتفاقم هستی 

    خورشید که می رود چراغم هستی

ای کاش که باغبان شوم بعد از این 

 نارنج ترین میوه باغم هستی

======

می خواهم از امروز کنارت باشم  

من بعد همیشه یار یارت باشم  

در لحظه کنسرت بزرگت ای کاش   

می شد که خودم جای سه تارت باشم

======

پروانه ترین شفیره ات خواهم شد 

    هر روز همیشه خیره ات خواهم شد

هر وقت که در عاشقی ات غرق شدی

   آن روز خودم جزیره ات خواهم شد

========

با جنگ به کشورم زیان آوردند

جانباز و شهید و نیمه جان آوردند

با آن همه هیبت و بزرگی پدرم

از تو دو سه تکه استخوان آوردند

=========

من از نفس خمره خم می آیم

از عند رسول ربهم می آیم

یا حضرت صاحب الزمان ادرکنی

از رشت به جمکران قم می آیم

========

هر روز به من زنگ بزن صحبت کن

بر بودن در کنار من عادت کن

این قدر نترس از پدر از مادر

یکروز مرا به خانه ات دعوت کن

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/31ساعت 12  توسط آرش واقع طلب  | 

 سر بزنید

http://katayunyahyazade.blogfa.com

هر چند به چشم دیگران بد باشیم

در عشق بیا کمی مقید باشیم

حالا که همه قضیه را می دانند

یک لحظه بدون هم نباید باشیم

+ نوشته شده در  85/01/22ساعت 14  توسط آرش واقع طلب  | 

هفته ای هفت بار شعرت را هفته ای هفت بار می بوسم

هفته ای هفت بار ساعت را بر سر هر قرار می بوسم

هفت یعنی غروب تابستان هفت یعنی من و تو مال همیم

روی یک کوه سبز چشمه به دوش خاک را برکه وار می بوسم

با تو هر روز شعر می چکدم مثل شبنم به نیت لبکت

غنچه ات را برای خنده شدن مثل ابر بهار می بوسم

به دلم روزگار هی می گفت :او اگر خاک بر سرت بکند

دست او را چکار خواهی کرد؟ گفتم ای روزگار می بوسم

در شب شعر های ماهانه نفر هفتمم صدا بزنید

در نمازم پس از دعای شما مهر را هفت بار می بوسم 

+ نوشته شده در  85/01/20ساعت 16  توسط آرش واقع طلب  | 

حتما سر بزنید

http://katayunyahyazade.blogfa.com

=============

قلبی که شود عاشق یک دوست نداری

چشمی که در آن قدرت جادوست نداری

قربان غرورت بروم جمله آخر :

من عاشقم اما تو مرا دوست نداری

============

برگرد برو پسر تعارف ممنوع

اینجا گپ و خنده با تاسف ممنوع

من یک پری ناز در اینجا دارم

در کوچه عشق من توقف ممنوع

==========

ای کاش که در هر نفست من بودم

در هر نفس پیش و پست من بودم

حالا که تو در قفس اسیری ای کاش

تنها پسر هم قفست من بودم

===========

بهار می شود اما اگر تو هم باشی

عوض نمی شوم آخر مگر تو هم باشی

سفر به سال جدید و دوباره سفره ی عید

چه می شود که در این یک سفر تو هم باشی؟

برای تو پدرم یک عروسک آورده

چه لحظه ای که کنار پدر تو هم باشی

کنار سفره عیدم تو هم ستاره ی من

چه هشت سین قشنگی اگر تو هم باشی

بیا کبوتر هشتادو پنج مال خودت

بگیر سهم مرا سال بعد سال خودت

خودت کبوتری اصلا که از غزل سیری

ولی چه فایده از من خبر نمی گیری

عجیب عطر تو را می دهند دستانم

به انتظار تو تا عید بعد می مانم

ببین که فصل زمستان چه با دلم کرده

بخوان محول حالا دلم کم آورده

بیا و بر سر شب گریه هام دامن باش

وگاه هم نفس آه و گاه آهن باش

هزارو سیصد و هشتاد و پنج بار بخند

درست مثل طنین غزل مطنطن باش

ببین کبوتر من این تمام حرفم است

درست لحظه تحویل سال با من باش

+ نوشته شده در  85/01/09ساعت 23  توسط آرش واقع طلب  | 

سلامی به گرمی سال ۸۵

ضمن عرض تبریک به تمامی اهالی احساس

امیدوارم سال جدید همراه با احساس

 شعرهای جدید برای اهالی ادب باشه 

سبز باشید و تندرست

+ نوشته شده در  85/01/02ساعت 13  توسط آرش واقع طلب  | 

هر کجا خورشید باشد خانه من نیز هست

آدرس خورشید در چشمان این زن نیز هست

فکر می کردم که دل دادن تمام عاشقیست

تازه فهمیدم در عشقش سر سپردن نیز هست

من شبیه یک انارم خون دل سهم من است

یک دل تنها که محکوم شکستن نیز هست

شاعری می گفت تنها عاشق این شهر اوست

بشنوید اما شنیدن مثل دیدن نیز هست؟

شهر از غوغای چشمان تو لبریز است و من

عاشق بی عقل این شهرم بجز من نیز.... نیست

========

در مورد حرف عشق صادق هستم

دیوانه گلهای شقایق هستم

یکروز می آید که بدانند همه

در رشت فقط فقط من عاشق هستم

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 14  توسط آرش واقع طلب  | 

مردی که طرح چشم تو توی دلش نشست

وقتی عبور کردی از او ناگهان شکست

مردی که چشم های تو را سبز می کشید

بعد از عبورسرد تو هرگز زنی ندید

این مرد روی پلک شما گیر کرده بود

اما مگر برای تو توفیر کرده بود؟

بنزین چشمهات در او منتشر شد و

انبار خاطرات کسی منفجر شد و

حالا تمام زندگی اش دود می شود

تنها شکاف معجزه مسدود می شود

سخت است این که ببینی عزیز تو

در پیش چشم های تو نابود می شود

حالا تو رفته ای و دو تا چشم مانده که

از کوه پلک های کسی رود می شود

این مرد او که به غم داده جان منم

حالا کنار بی کسی ام پرسه می زنم

نا آشنام مثل حروف کتیبه ام

حتی درون شهر خودم هم غریبه ام

شاعر که نیستم ولی از شعر تر پرم

خمیازه های داغ تفنگان سر پرم

عشقم درون حافظه ات خاک می شود

یک هفته بعد خاطره ام پاک می شود

آن روزها چه شد که دلت گیر عشق بود؟

دست من فلک زده اکسیر عشق بود؟

آن روزها چه شد که به من خیره می شدی ؟

غیر از من آه با همه هم شیره می شدی

جز من در آن حوالی قلبت کسی نبود

تاوان عشق این همه دل واپسی نبود

حالا که پای عاشقی ام لنگ می شود

این تق تتق برای تو آهنگ می شود

قلبم هم آن که فقط عاشق تو بود

زیر نگاه آهنی ات سنگ می شود

دیگر به قول شاعر رویایی جنوب

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

+ نوشته شده در  84/12/12ساعت 18  توسط آرش واقع طلب  | 

۱

هر چند تو پرژکتور و من فانوسم

از عشق فقط بیا نکن مایوسم

ای دختر خوب از چه می ترسانیم؟

پیش پدر تو هم تو را می بوسم

2

من با تو تمام میشوم در دنیا

گور پدر دختر همسایه ی ما

فرقی که به حال ما ندارد دختر

بگذار پلیس هم ببیند ما را

3

اغراق نمی کنم که اغراق بد است

هر چند که خوبی تو صد در نود است

هی بیست شدم بیست شدم را بس کن

من نمره عاشقیم بالای صد است

4

تقدیم به یکی از دوستان...!!!

با زور برای دلکت عشق نخر

هر چیز سر جای خودش زیباتر

اینقدر نگاه دزدکی یعنی چه؟

مهتاب درون شب قشنگ است پسر

+ نوشته شده در  84/12/04ساعت 13  توسط آرش واقع طلب  | 

 

۱
دفتر که گشوده شد به ضرب الا جلي
يک مرد به او گفت بجنبيد ولي
پس آن همه قولي که به من داد چه شد ؟
تا گفت وکيلم لب او گفت :بلي
2
پيراهن خود آبي و طوسي کردي
هم ديده شدي که ديده بوسي کردي
گفتم به خودم عجب قشنگي افسوس
آنروز شنيدم که عروسي کردي
۳
بر شيشه تنهايي من سنگ بزن
حالا به لبت قرمز پر رنگ بزن
اين هفت شماره را به خاطر بسپار
هر وقت دلت گرفت يک زنگ بزن

 

+ نوشته شده در  84/11/26ساعت 20  توسط آرش واقع طلب  | 

1
در لحظه ي گريه هام خندان هستي
من عاشق برگم تو زمستان هستي
حالا كه تو رفته اي به من ثابت شد
بي رحم ترين دختر ايران هستي
2
بي چشم تو هر دقيقه بيمارم من
تو ياس كبودي و ببين خارم من
با نيت سالار شهيدان بانو
هفتاد و دوبار دوستت دارم من
3
با الهام از شعر سپيد آقاي كامران جعفري
با اين همه خاطرات مبهم چه كنم؟
با عكس به يادگار باهم چه كنم؟
مي خواستم از وسط ببرم همه را
با دست تو روي شانه هايم چه كنم؟

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 4  توسط آرش واقع طلب  | 

 

شب تبليغ تو شد قلب من از بام افتاد
تو و كنسرت بزرگت كه مرا داد به باد
جارچي ها همه شيبور به دست از سر شب
تار و سنتور و سه تار و تو و موسيقي شاد
دو ر مي فا سل و لا سي همه شمشير به دست
طرز جراحي نت هاي مرا ياد تو داد
شب موعود رسيد و دل من معبد بيم
سرعت حركت دستان قشنگت سر سيم
تو نوازنده شدي تا به درونم بزني
لرزش فاجعه را بر رگ و خونم بزني
لحن مجري سر سن! واي تو تشويق شدي
اسم تو با ملودي بر همه تزريق شدي
من و آلرژي كنسرت تو و همهمه ها
از من بي هنر بغ زده تفريق شدي
آنتراكت تو كه شد سوت تماشاچي ها
و دوباره و دوباره همه جا جيغ شدي
تار تو زندگي ات بود خودت مي گفتي
كه اگر تار نباشد به زمين مي افتي
كه اگر بشكند اين تار تو هم مي ميري
تو كه معروف شدي دست مرا مي گيري؟
آمبولانسي كه مرا بر سر تختش مي بست
مي شنيدم كه كسي گفت: سه تار تو شكست

 

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 3  توسط آرش واقع طلب  |