تبليغاتX
وب نوشت هاي آرش واقع طلب
 

۱
دفتر که گشوده شد به ضرب الا جلي
يک مرد به او گفت بجنبيد ولي
پس آن همه قولي که به من داد چه شد ؟
تا گفت وکيلم لب او گفت :بلي
2
پيراهن خود آبي و طوسي کردي
هم ديده شدي که ديده بوسي کردي
گفتم به خودم عجب قشنگي افسوس
آنروز شنيدم که عروسي کردي
۳
بر شيشه تنهايي من سنگ بزن
حالا به لبت قرمز پر رنگ بزن
اين هفت شماره را به خاطر بسپار
هر وقت دلت گرفت يک زنگ بزن

 

+ نوشته شده در  84/11/26ساعت 20  توسط آرش واقع طلب  | 

1
در لحظه ي گريه هام خندان هستي
من عاشق برگم تو زمستان هستي
حالا كه تو رفته اي به من ثابت شد
بي رحم ترين دختر ايران هستي
2
بي چشم تو هر دقيقه بيمارم من
تو ياس كبودي و ببين خارم من
با نيت سالار شهيدان بانو
هفتاد و دوبار دوستت دارم من
3
با الهام از شعر سپيد آقاي كامران جعفري
با اين همه خاطرات مبهم چه كنم؟
با عكس به يادگار باهم چه كنم؟
مي خواستم از وسط ببرم همه را
با دست تو روي شانه هايم چه كنم؟

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 4  توسط آرش واقع طلب  | 

 

شب تبليغ تو شد قلب من از بام افتاد
تو و كنسرت بزرگت كه مرا داد به باد
جارچي ها همه شيبور به دست از سر شب
تار و سنتور و سه تار و تو و موسيقي شاد
دو ر مي فا سل و لا سي همه شمشير به دست
طرز جراحي نت هاي مرا ياد تو داد
شب موعود رسيد و دل من معبد بيم
سرعت حركت دستان قشنگت سر سيم
تو نوازنده شدي تا به درونم بزني
لرزش فاجعه را بر رگ و خونم بزني
لحن مجري سر سن! واي تو تشويق شدي
اسم تو با ملودي بر همه تزريق شدي
من و آلرژي كنسرت تو و همهمه ها
از من بي هنر بغ زده تفريق شدي
آنتراكت تو كه شد سوت تماشاچي ها
و دوباره و دوباره همه جا جيغ شدي
تار تو زندگي ات بود خودت مي گفتي
كه اگر تار نباشد به زمين مي افتي
كه اگر بشكند اين تار تو هم مي ميري
تو كه معروف شدي دست مرا مي گيري؟
آمبولانسي كه مرا بر سر تختش مي بست
مي شنيدم كه كسي گفت: سه تار تو شكست

 

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 3  توسط آرش واقع طلب  |