تبليغاتX
وب نوشت هاي آرش واقع طلب -

سلام عزیزان.باید ببخشید که دیر به دیر به روز میشم

باید ۱۰ ماه دیگه تحملم کنین

 

از نامه نشان پست را بر میداشت

یک خنجر نیمه سست را بر میداشت

یکمرتبه خون سرخ بر کاغذ ریخت

باید قدم نخست را بر میداشت

++++++

با معجزه ات پیمبرش ساحر شد

یک شهر پس از تو خالی از عابر شد

یک گوشه نشست قلمش را برداشت

با درد تو خوب می شود شاعر شد

+++++++

آدم به غریبه ها که دل می بندد

بیگانه و آشنا به او می خندد

یک روز همین دست که خالی مانده

با دست غریبه ی تو بر می گردد

++++++++

می رفت به سویش و نگاهش تر شد

لبخند پر از شکوفه اش پرپر شد

می خواست فراموش کند دختر را

برگشت ولی دوباره عاشقتر شد

+++++++

ای دو چشمت سنگهای مشکی بیت الحرام

حرفهای تازه ای دارند چشمانت برام

تو صداق بارز خورشید و ماه و کوکبی

رمل و اسطرلاب لازم نیست در ماه تمام

بت اگر از سنگ باشد کل دنیا کافرند

قبله ها سمت تو می چرخند دایم در قیام

مرکز ثقل زمین در توست یعنی علم هم

روبه روی عشق مانده در مظان اتهام

کعبه اطراف تو می چرخد مسافر صبر کن

جانمازت را بده بشکن همینجا ..السلام

درد با هر مرد توی قافیه جا می شود

ما دوتا مانند هم هستیم حتی در کلام

محور این شعر گم شد عذر می خواهم ولی

قول خواهم داد روشن تر شود حسن ختام

+++++

شعر باید درد آدم راکمی بدتر کند

با تو دیگر شعر لازم نیست بانو....والسلام

 

 

+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 13  توسط آرش واقع طلب  |