تبليغاتX
وب نوشت هاي آرش واقع طلب -
مردی که طرح چشم تو توی دلش نشست

وقتی عبور کردی از او ناگهان شکست

مردی که چشم های تو را سبز می کشید

بعد از عبورسرد تو هرگز زنی ندید

این مرد روی پلک شما گیر کرده بود

اما مگر برای تو توفیر کرده بود؟

بنزین چشمهات در او منتشر شد و

انبار خاطرات کسی منفجر شد و

حالا تمام زندگی اش دود می شود

تنها شکاف معجزه مسدود می شود

سخت است این که ببینی عزیز تو

در پیش چشم های تو نابود می شود

حالا تو رفته ای و دو تا چشم مانده که

از کوه پلک های کسی رود می شود

این مرد او که به غم داده جان منم

حالا کنار بی کسی ام پرسه می زنم

نا آشنام مثل حروف کتیبه ام

حتی درون شهر خودم هم غریبه ام

شاعر که نیستم ولی از شعر تر پرم

خمیازه های داغ تفنگان سر پرم

عشقم درون حافظه ات خاک می شود

یک هفته بعد خاطره ام پاک می شود

آن روزها چه شد که دلت گیر عشق بود؟

دست من فلک زده اکسیر عشق بود؟

آن روزها چه شد که به من خیره می شدی ؟

غیر از من آه با همه هم شیره می شدی

جز من در آن حوالی قلبت کسی نبود

تاوان عشق این همه دل واپسی نبود

حالا که پای عاشقی ام لنگ می شود

این تق تتق برای تو آهنگ می شود

قلبم هم آن که فقط عاشق تو بود

زیر نگاه آهنی ات سنگ می شود

دیگر به قول شاعر رویایی جنوب

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

+ نوشته شده در  84/12/12ساعت 18  توسط آرش واقع طلب  |